تبليغاتX
مهتاب شبهام
مصاحبه15

 

خاطرات مجيداخشابي از خيابان جيحون،پارك رضوان

 

در دوران كودكي در خيابان جيحون كوچه شهيد صالحي زندگي مي كرديم منزل پدربزرگم هم در انتهاي جيحون مشرف به يك فضاي سبز بود كه البته امروز هم به همان حالت باقي مانده است. آن محله برايم خيلي خاطر ه انگيز است

 

بيشتر از هرچيز رنگ و بوي اجتماعي و سنتي ترانه هاي مجيد اخشابي وي را از خواننده هاي نسل جوان متمايز مي كند و همين ويژگي  سرآغاز گفت وگوي ما با خواننده ترانه هاي كاست «همراز» و «گمگشته» است. سوژه هاي اجتماعي كه اخشابي به آن پرداخته است. هرروز در محله و كوچه پسكوچه هاي خودمان قابل رؤيت است. سنت هايي كه او از آنها حرف مي زند در بسياري از محله ها به فراموشي سپرده شده اما در محله هاي اصيل همچون محله خودمان هنوز رنگ و بوي آن حس مي شود مجيد اخشابي در چنين حال و هوايي رشد كرده است. او در يك خانواده سنتي و پايبند به آداب و رسوم ايراني در دي ماه ۱۳۵۱ در محله جيحون به دنيا آمد و اين بهانه ايست براي گفت وگو با او در روزهاي پاياني زمستان

 .
رنگ و بوي اجتماعي ترانه هايي كه توسط شما خوانده شده است بسيار محسوس است اتفاقات پيرامون شما چقدر در انتخاب اين ترانه ها دخيل است؟


خوب ما هم بزرگ شده همين جامعه هستيم و انعكاس محيط به طور ناخودآگاه در ذهن هركسي تأثير مي گذارد و بهرحال آنچه كه در قالب الهام و ايده كسب مي شود حاصل زندگي و حاصل هويت اجتماعي و فردي است كه در ذهن تبلور پيدا مي كند.


چه ميزان در رفتارها و اتفاقا هايي كه مي افتد دقت مي كنيد و چگونه آنها در ترانه هاي شما اثر گذار مي شوند؟
به هر حال در هر مقطع سوژه ها خود را به ما مي نمايانند مثلاً همين دهه فجر من مي خواستم يك كار ملي انجام بدهم البته به پيشنهاد تهيه كننده آن آقاي قنبري. منتهي خواستيم اين كار متفاوت از كارهاي ديگر باشد و خيلي شعارگونه نباشد و تم عاشقانه اي داشته باشد. اين موضوع را با استاد معلم در ميان گذاشتيم و وي شعر بسيار زيبايي سرود و ما آن كار را انجام داديم و حاصلش كاري شد بنام مژدگاني ... بهار است. كارها معمولاً براساس نياز انجام مي شود يك وقتي ممكن است شادماني و جشن و سرود حاكم باشد و آنچه ما اجرا مي كنيم در همان حال وهوا است و يك وقتي مي بينيد يك مصيبتي وارد مي شود مثل مثلاً مصيبت «بم» كه من ترانه «سيل اشك» را در همان حال و هوا اجرا كردم.


تلخ ترين موضوعي كه سوژه ترانه هايتان شده است و در زندگي اطرافيانتان مي بينيد چه كاري بوده است؟


من كلاً دوست ندارم اثر تلخي از من برجايي بماند. البته تلخي ها را حس مي كنم و حتي ممكن است يك ترانه غمگين بخوانم، اما در مجموع نمي خواهم ذائقه مخاطب را تلخ كنم. به همين خاطر تلاش مي كنم كارهايم بيشتر نشاط آور باشد چون غم به وفور و ارزاني و به راحتي در دسترس همه هست، اما اين شادي است كه گران است و به سختي به دست مي آيد و البته خيلي زود هم از چنگ آدم مي گريزد.

با اين حال بعضي از كارهايم مانند سيل اشك با آنكه مي تواند غم شنونده را به دنبال داشته باشد اما انگيزه  من بيشتر آن بوده كه او را به انديشيدن وادار كنم.


چرا به دنبال سوژه هاي اجتماعي هستيد؟


چون سوژه هاي اجتماعي جذاب است. جذاب به اين معنا كه آدم فكر مي كند هنر او بيهوده و صرفاً تفريحي نيست و يك ارزش تأثيرگذار پشت آن پنهان شده است.


يك ويژگي  ديگر كارهاي شما تأثيرپذيري آن از سنت ها و آداب و رسوم گذشته است كه امروزه متأسفانه كمتر به آن توجه مي شود، آيا تلقي من درست است؟


من آدم سنت گرايي هستم كه به تاريخ، گذشته پيشينه ايران و نسبت به آداب، انديشه هاي ديني و انديشه هاي بزرگان علاقه مندم به همين خاطر در آغاز كار از موسيقي سنتي شروع كردم.
چون اگر آدم براساس پيشينه محكمي حركت كند، آينده بهتري هم در انتظارش هست. ما در مملكتي زندگي مي كنيم كه داراي تمدن كهن و صاحب تفكر و انديشه بوده است. به همين خاطر من دوست دارم كه كارهايم اين اصالت را منعكس كند.


از خاطرات محله بگوييد


در دوران كودكي در خيابان جيحون كوچه شهيد صالحي زندگي مي كرديم منزل پدربزرگم هم در انتهاي جيحون مشرف به يك فضاي سبز بود كه البته امروز هم به همان حالت باقي مانده است. آن محله برايم خيلي خاطر ه انگيز است.
كوچه هاي تنگ و باريك و بعضي از همسايه ها را هنوز بخاطر دارم. همچنين خانه خودمان با آن حوض، زيرزمين و پشت بامش. حياط خانه  برايم پر از خاطره است. يك سه چرخه داشتم كه با آن توي حياط بازي مي كردم البته اجازه نمي دادند توي كوچه يا خيابان بروم، يا شب هايي را كه روي پشت بام مي خوابيديم و ستاره ها را مي شمرديم، هنوز به ياد دارم. يك فروشگاه اغذيه سنتي نزديك منزل ما بود كه خيلي دوست داشتم و هميشه از آنجا تنقلات مي خريدم حتي هفت ـ هشت سال پيش دوباره به آن فروشگاه رفتم و خريد كردم و حالا كه دوباره اين خاطرات برايم زنده شد حتماً دوباره سري به آن محله مي زنم. آخرين چيزهايي كه به ياد دارم روزهاي اوليه شلوغي پيروزي انقلاب است. هميشه نگران بوديم اگر شب مي خواستيم بيرون برويم يا كسي به منزل ما بيايد. حتي يادم مي آيد يك بار يك گاز اشك آور افتاده توي حياط ما. دود حياط را پر كرده بود و چشمانم به شدت مي سوخت. مادرم مرا به زيرزمين برد و يك مقوايي را آتش زد تا آن فضا را خنثي كند. يك خاطره خيلي عجيب و جالبي هم دارم كه يك گلوله افتاد توي حياط ما و از كنار من رد شد. يك دفعه ديدم صدايي آمد ... تق... خورد به ديوار افتاد. خيلي برايم جالب بود كه يك گلوله توي حياط ما افتاده بود. رفتيم و برداشتم، دستم سوخت. آن موقع فكر مي كردم كه اگر به كسي مي خورد حتماً مي مرد و شايد هم اگر كمي اين طرف تر افتاده بود به من مي خورد.

 

فوري دوستم را صدا زدم و گفتم: «توي حياط ما يك گلوله افتاده است.» آن گلوله را سال ها نگه داشتم هرچند بعدها گم شد. يادم مي آيد آن روزها بچه هاي بزرگ تر سنگر درست كرده بودند سركوچه ما و من خيلي دوست داشتم توي سنگر بروم ولي بزرگ تر ها نمي گذاشتند.
آن روزها صبح با صداي كبوترها بلند مي شديم. يك صداي خاصي داشتند. مخصوصاً شب هاي كه روي پشت بام مي خوابيديم يا اوقاتي كه در منزل پدربزرگم مي خوابيديم به آنها كفتر چاهي مي گفتند. برج آزادي برايم خيلي جذاب بود. يا خيلي دوست داشتم به پارك ارم بروم. پارك رضوان فعلي را هم خيلي دوست داشتم.


محله جيحون يك محله سنتي با روابط سنتي بود چقدر خانواده شما در محلي شناخته شده بودند؟


پدر من در محل خيلي مورد احترام بود. چون مؤدب بود و اين باعث شده بود كه ما موقعيت خيلي خوبي توي محل داشته باشيم همه با احترام با او برخورد مي كردند چون از او احترام مي ديدند. هيچ وقت يادم نمي آيد پدرم با كسي با صداي بلند صحبت كرده باشد،


تفاوت محله هايي چون جيحون با محله اي چون خيابان گاندي كه امروز ساكن آن هستيد در كجاست؟


در اينگونه محل ها افراد دوست ندارند كه مثل قديم با همسايه ها ارتباط داشته باشند و از حال آنها با خبر شوند. الان زندگي آپارتمان نشيني آدم ها را از هم دور كرده است. زندگي آن روز از صميمت بيشتري برخوردار بود بهرحال همه چيز در سطح بود حتي مهرباني ها. الان مهرباني ها در ارتفاع است و پراكنده نيست و شما مي تواني به شخصي كه مي شناسي مهرباني كني ولي آن موقع نياز به شناختن نبود همه با هم مهربان بودند. البته فكر مي كنم هنوز هم در محله قديمي و با اصالت اين روابط حاكم باشد ولي در محله هاي جديد و تازه ساز به لحاظ ساختي كه دارد اين مسئله به چشم نمي خورد 

 

 

نام نشريه: همشهري محله

تاريخ انتشار: بهمن83

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط ندا | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
مصاحبه14

هيچ چيز آن‌قدرارزش ندارد

كريم نيكونظر: در اولين گفت‌وگو به سراغ مجيد اخشابي رفته‌ايم. مجيد اخشابي جزو معدود خواننده‌هايي است كه غم و غصه در ترانه‌هايش راه ندارد. فرقي نمي‌كند كه اين ترانه را براي مجموعه «خانه به دوش» خوانده باشد يا برنامه شبانه «محله بنده‌نواز». هيچوقت نمي‌توانيد ردي از نااميدي در آنها پيدا كنيد.

 

مي‌گويند خواننده‌ها با ترانه‌هايشان زندگي مي‌كنند. واقعاً ترانه‌ها و ملودي‌ها، بهانه‌هاي زندگي خواننده‌ها هستند؟


اگر اين‌طور تعبير كنيم كه ترانه‌ها پايه‌هاي خوشبختي هنرمندند، بهتر است؛ پاي محكم يا پاي متزلزل كه مي‌تواند حس خوشبختي يا نااميدي را به خواننده منتقل كند. هدفي كه ممكن است رسيدن به آن خودش بهانه‌اي بشود براي جست‌وجوي خوشبختي. خواننده‌ها زندگي، جواني و عشقشان را پاي آثارشان مي‌ريزند تا با آنها به حس سرخوشي برسند. يعني نقد خوشبختي روزش را با نسيه خوشبختي آينده عوض مي‌كند. بعدها كه ساليان زيادي از آن گذشت، اين حس خوب سراغش مي‌آيد.


يعني جواني خواننده‌ها در حسرت اين حس خوب تلف مي‌شود؟


نه، آنها هم مثل همه تلاش مي‌كنند تا بهتر زندگي كنند. اما براي خوشبختي فاكتورهايي دارند. اينكه ترانه‌هايشان باقي بماند و خاطره‌ساز بشود. به اين راحتي نمي‌شود به اين موضوع رسيد.


در آرزوي خوشبختي هستي يا همين الان هم احساس خوشبختي داري؟


من عمرم و هستي‌ام را با اوقاتي عوض مي‌كنم كه در نهايت بتوانم حس سرزندگي را به دست بياورم. اصلاً هم گمان نمي‌كنم كه دارم ضرر مي‌كنم.
وقتي شما اميدوار هستي و هدفمند زندگي مي‌كني، همه تلخي‌ها را هم با سرخوشي مي‌گذراني و به آن هم به چشم نشانه‌هاي خوشي نگاه مي‌كني. اما اگر اين نگرش از بين برود، هيچ فرازونشيبي شما را به اوج نمي‌رساند.


فكر مي كني چند سال ديگر به هدف بررسي؟


من اصلاً به هدفم نمي‌رسم. هدفم، سايه من است. وقتي خورشيد باشد و من و سايه‌ام، هيچوقت به سايه‌ام نمي‌رسم. آرزوها مدام خلق مي‌شوند و هر لحظه گستره بيشتري پيدا مي‌كنند. اصلاً عجيب و غريب بودنشان اين است كه دوره زندگي‌شان كوتاه است. تا وقتي شخص به آنها دست پيدا نكرده مثل روياي شيريني همه وجودش را مي‌گيرد اما وقتي صاحبش به آن مي‌رسد به راحتي قرباني مي‌شود و آرزوي ديگري جايگزينش مي‌شود. من مرتب آرزو مي‌كنم آرزوهاي رنگارنگ. منتها از خيلي وقت پيش به اين نتيجه رسيدم كه هيچ چيز آن‌قدر ارزش ندارد كه آدم خودش را به خاطرش از تك و تا بيندازد. مدت‌ها به اين فكر مي‌كردم كه آخرين آرزويم چه مي‌تواند باشد. آن هم براي اينكه دوست دارم از انتها به آرزوهايم برسم.


يعني چي از انتها به آرزوها برسي؟


ببين آرزوها هرچه از اول به آخر مي‌روند عمق بيشتري پيدا مي‌كنند و انسان با فكر و ايده بهتري سراغشان مي‌رود. چون بيشترين قدرت تفكر را در آخري مي‌تواني داشته باشي. من به اين نتيجه رسيدم كه آرزوهايم حال و هواي ديگري داشته باشد و پيش‌پا افتاده نباشند. البته بسياري از اينها شخصي هستند.


هيچوقت به سايه‌ات نمي‌رسي و آرزوهايت را هم از انتها دنبال مي‌كني. اين باعث نمي‌شود كه بيشتر تلخ باشي؟


بعضي اوقات چرا. هر آرزويي يك گزندگي دارد. آدم بهتر است بداند چه بر سرش مي‌آيد اما واقعاً چرا، گاهي تلخي آن را احساس مي‌كنم.


در اين مواقع چه چيزهايي اين تلخي را از بين مي‌برد؟


فقط بايد به خدا پناه برد. گاهي موسيقي خلأها را پر مي‌كند اما زودگذر و آني است وقت‌هايي كه كمي تلخي نمايان مي‌شود و تنهايي را با تمام وجود درك مي‌كني، فقط خداست كه مي‌تواند كمك كند. البته «زمان» هم هست. يك وقت مي‌بيني كه يك روز خسته‌كننده، كمي تلخ و بسيار سخت، با طلوع دوباره خورشيد غروب ماه و سحري ديگر، كاملاً تغيير مي‌كند.


با اينكه ترانه‌هايت سرشار از اميدند اما به نظرم كمي نااميد به نظر مي‌رسي؟


آدم نااميدي نيستم. من معتقدم گاهي نااميدي مثل اميد قدرتمند ظاهر مي‌شود. اتفاقاً من در مجموع داشتن اعتماد به نفس و اميد، انرژي عجيبي دارم و خدا هم خيلي دوستم داشته كه چنين حسي قوي در من قرار داده.


پس فقط خودت عامل سرخوشي خودت هستي. چون تا اينجا هيچ چيزي نبوده كه بهانه شادي‌ات باشد؟


اين يكي از مشكلات من است كه چيزهايي كه من را خوشحال مي‌كنند خيلي كم‌اند. از بدشانسي بچه‌ هم كه بودم به همين شكل بودم. ساعت‌ها بازي مي‌كردم و دلهره امتحان را در پس بازي مخفي مي‌كردم. الان چيزهايي هستند كه مرا به خودشان مشغول مي‌كنند اما كم‌اند. به نظرم يكي از معجزات زندگي ما اين است كه آدم‌ها مجبورند كار كنند. من هم كاركردن برايم لذتبخش است. اگرچه اين كار معقول و عادي نيست.


اين اعتمادبه‌نفس از كجا مي‌آيد. از نوع كارت يا تجربه‌هاي زندگي؟


بدترين واقعه زندگي‌ام مرگ پدرم بود كه نقطه‌عطفي برايم شد. بعدها اين رويداد باعث تغييرات فكري و روحي من شد و ذهنم را زير و رو كرد. ديدم كه چنين واقعه هولناكي با صبر من موجب چه حالت‌هايي شد كه البته توانستم خصلت‌هاي خوبش را مصادره كنم، بعد از آن خيلي تغيير كردم. به خصوص وقتي آخر زندگي پدرم را ديدم، تلاش كردم آرزوهايم را از آخر بشمرم و اگر شد از انتها زندگي كنم. كار سختي است اما دارم با آن كلنجار مي‌روم.


پس آن زمان جنس بهانه‌هاي زندگي با الان متفاوت بوده؟


دنيايم خيلي كوچك‌تر از اين حرف‌ها بود. آن زمان فقط موسيقي بود. ذات موسيقي برايم اهميت داشت. اما الان تاثير آن بيشتر راضي‌ام مي‌كند. در آن دوران كنسرت مي‌دادم، آهنگ مي‌ساختم و... اين روزها بيشتر دنبال تاثير آن بر مردم و حتي خودم هستم.
وقتي پدرم مرد، فكر نمي‌كردم بتوانم دوباره به كارم برگردم. ولي بعد موضوع را در ذهنم حل كردم. در اين دوره سعي كردم جدي‌تر فكر كنم، جدي‌تر كار كنم و از خودم توقع داشته باشم.
جدي بودني كه باعث شد خيلي از آن لذت‌هاي قبلي از بين برود...
اعتراف مي‌كنم كه ديگر از آن نوع سرخوشي‌ها ندارم. سرخوشي‌هاي كودكانه‌اي كه شايد هم خوب باشند. اما واقعاً حوصله‌شان را ندارم.


چه چيزهايي بايد روي صفحه رادارت بيفتد تا احساس كني تنها و تلخ نيستي و مثل ترانه‌هايت پراميدي؟


خيلي چيزها مي‌تواند برايم اميدواركننده باشد. موسيقي اولين گزينه‌ام است. كاري كه شبانه‌روزي انجامش مي‌دهم. خيلي چيزهاي ديگر هم هست. ديدن شادي يك نفر هم خوشحال مي‌كند. حتي ترانه‌اي مي‌تواند حس خوبي به من بدهد. بستگي به زمان دارد. كاملاً مشخص نيستند. اما هر چيز كوچك مثبتي مي‌تواند خوشحالم كند. حتي يك خاطره خوب.


با توصيف‌هايي كه از زندگي كردي، به نظرم بايد خيلي نوستالژيك باشي؟


زياد. يكي از آن چيزهايي است كه عاشقانه دوستش دارم. با خاطره‌ها زندگي مي‌كنم. چه كسي مي‌تواند اولين روز دوچرخه‌سواري‌اش را فراموش كند؟ دوستانم به من مي‌گويند كه خاطره بازم. براي همين سعي مي‌كنم از هر لحظه‌ام خاطره بسازم تا بعد از آن لذت ببرم. اما در گذشته زندگي نمي‌كنم. اصلاً نمي‌خواهم غرق بشوم. اينها برايم يادگاري‌هايي هستند از زندگي‌ام و خيلي هم ارزشمندند.
يادآوري‌شان حس خوبي مي‌دهد. به خصوص كه با گذر زمان تلخي خاطره بد از بين مي‌رود و شيريني‌اش لبريز مي‌شود. فقط بايد زمان بگذرد، به قول معروف بيان بشود.


پس خاطره جزو بهانه‌هاي زندگي‌ات حساب مي‌شود؟
مطمئناً


«مردي خونشو فروخته، مردي خونه‌شو فروخته
آره خونشو فروخته، واسه بچه‌ش نون خريده
زندگي، اميده اميد، زنده باشين تا نمرين»
اين ترانه‌اي از شماست. به اين اميد آخرش ايمان داري؟


صددرصد. دوروبر ما از اين نوع آدم‌ها زياد پيدا مي‌شود. آنهايي كه خودشان، وجودشان را مي‌فروشند، گاهي حتي كساني هستند كه دست از شرفشان مي‌كشند، ديگران را نابود مي‌كنند تا خودشان جاي آنها را بگيرند.
آنها هم فكر مي‌كنند، اين جوري خوشبختند. اما براي آنها هم راه گريز هست. كاش راه درست را پيدا كنند.


شايد هم آنها بايد آرزوهايشان را از انتها دنبال كنند؟


شايد. اين تئوري من است. اين نوع نگاه آدم را محكم‌تر مي‌كند.


پس آنها بايد اين ترانه‌ها را از ته بشنوند!


اين هم راه حلي است!


دوست داري بعد از مرگت در آن دنيا با كدام خواننده يا اركستري همخواني داشته باشي؟


اركسترهاي آن دنيا را نمي‌شناسم... اما دلم مي‌خواهد با ناصر عبداللهي يك كنسرت دونفره اجرا كنيم... با ابوالحسن صبا... مرتضي محجوبي و خيلي‌هاي ديگر. دلم مي‌خواهد اگر شد كنسرتي بدهيم پدرم هم تماشاگر اين اجراها باشد. اين آرزويم است.


آرزوي نهايي؟


شايد. آرزويي كه الان به ذهنم مي‌رسد.

 

 

 

نام نشريه : روزنامه ي امروز تهران

تاريخ انتشار: ارديبهشت86

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط ندا | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
مصاحبه13

نام مجله:اطلاعات هفتگي شماره ي 3178

تاريخ انتشار:اسفند83

 

 

در گذشته دوست داشتيد به محبوبيت و شهرت برسيد؟

آن موقع كه موسيقي را شروع كردم ،نه .صرفا پرداختن به موسيقي برايم جذاب بود ولي بعدها كه وارد كار حرفه اي شدم،فهميدم تلاش يك هنرمند،هنگامي به نتيجه مي رسد كه اثرش شنيده،پذيرفته و زمزمه شود، و از آن به بعد به مخاطب فكر كردم.

 

بعد از سالها كار حرفه اي،چه دليل داشت كه به تحصيل در رشته ي موسيقي بپردازيد؟

البته من ورودي 78هستم و به دليل مشكلات كاري و كمبود وقت،اين دوره،طولاني تر شده.من دوست داشتم كه در اين زمينه داراي تحصيلات و مداركي باشم.

 

ماه رمضان،از لحاظ برنامه هاي تلويزيون،خيلي ها را به ياد شما مي اندازد.شما به ياد چه چيزي مي افتيد؟

مرا بيشتر به ياد خدا مي اندازد و از نيكبختي هاي من است كه در اين ماه،اثر و صداي من به دل مردم نشست

 

درباره ي كار ((مژدگاني بهار است)) و خواندن بر روي لبه ي برج آزادي،كمي توضيح دهيد؟

اين كار براي ما يك كار ملي-ميهني بود.همه ي عوامل با يك شور و نشاط خاصي كار مي كردند.من خودم،زماني كه كليپ را ديدم،تازه متوجه ارتفاع آن شدم،ولي آن بالا هيچ كس به اين مسائل فكر نمي كرد.مثلا نورپرداز ما روي ديواره هاي بسيار باريكي مي رفت تا نور را تنظيم كند و همه نگران او بودند ولي براي او مهم نبود

 

آيا حرفه ي شما حرفه ي درآمد زايي است؟

بد نيست،خدا را شكر نه با آن مي شود ميلياردر شد و به تجارت بين المللي پرداخت و نه اينكه كسب و كار ضعيفي است در آمد در اين شغل حرف اول را نمي زند و اگر كسي صرفا با هدف ماديات وارد اين كار شود راه را اشتباه آمده است.

 

فكر نمي كنيد كارهايي را كه در طي يكي ،دو سال در صداوسيما انجام مي دهيد و بعد در آلبومتان مي گنجانيد،كمي براي مردم تكراري باشد؟

تكراري نه،من مجبور بودم آن كارها را كه مخاطبين زيادي داشت در آلبوم همراز بگنجانم.همه دوست داشتند آن ترانه ها را داشته باشند چون گاهي يك آهنگ داراي خاطرات خاصي است كه حيف است باقي نماند.از اين به بعد سعي ميكنم كارهاي جديدم مساوي يا بيشتر بقيه باشد و البته آلبوم بعديم را انشالله در نيمه ي اول سال84ارائه ميدهم و نمي گذارم خيلي طولاني شود.

 

چرا در آخر هر آلبوم شما،يك كار بندري وجود دارد؟

من ترجيح ميدهم اگر شنونده وقتي را به من اختصاص ميدهد،در پايانش با خاطره ي خوش و يا يك شادي همراه باشد.در ضمن ريتم ترانه(شقايق)(در آلبوم همراز)يك موسيقي بندري معمولي نيست.ريتم خاصي است و فرم ويژه اي دارد.

 

آيا شده آهنگي را بخوانيد و بعد آرزو كنيد كاش آن را نخوانده بوديد؟

خير،به هيچ وجه

 

چه زماني در تهران كنسرت مي دهيد؟

در تهران از نظر تعدد سالن،خيلي مشكل داريم.فقط دو سالن مناسب وجود دارد كه آنها هم هميشه سرويس نمي دهند.(سالن وزارت كشور و ميلاد).من خودم در اين دو سالن،بارها اجرا داشتم ولي نه براي عموم،بلكه به دعوت ارگانهاي خاص بود.انشالله اگر اين مشكل حل شود قصد دارم در سال84 چند كنسرت مفصل برگزار كنم.من اصلا دوست ندارم كنسرتي بدهم كه بليت آن20هزار تومان باشد و مردم از لحاظ هزينه متحمل سختي شوند.

 

دوست داريد آثار به جا مانده از شما در قالب آهنگسازي باشد يا خوانندگي؟

هرچه بر جاي بماند،خوب است.البته صدا خيلي شاخص تر است و شنونده فورا به صاحب صدا پي مي برد و اين جذاب است.

 

مادرتان كدام يك از آثارتان را بيشتر دوست دارد؟

همه را مي پسندد.گاهي كه من آهنگ هايم را مي برم كه گوش كند و نظري بدهد فقط مي گويد:عالي است! ايشان تنها مشوق خوبي است و شايد منتقد خوبي نباشد چون نگاه مادرانه ي او ممكن است اشكالات كارم را ناديده بگيرد.

 

توصيه ي هميشگي مادر به شما چيست؟

اصولا زندگي با ايشان براي من درس است،چون انسان باتجربه و با شعوري است و من هميشه با ايشان مشورت مي كنم و از نظر ايشان بهره مند ميشوم.وقتي در زندگي حرف پدر و مادر را گوش مي كنيم.ناخودآگاه از يك حمايت طبيعي در جهت توفيق برخوردار مي شويم.تاكيد من به جوانان اين است كه به اين قضيه شك نكنند و سعي كنند به افكار و توصيه هاي والدين خود اهميت بدهند كه قطعا موفقيت در انتظارشان خواهد بود.

 

گفته بوديد قصد داريد در زمينه ي نوازندگي سنتور،يك كار ابداعي و نو ارائه دهيد؟

بله،اين كار را ساخته ام،فقط بايد اجرا كنم و چون كار سختي است و نياز به تمرين يكي،دوماهه دارد،نميدانم چه زماني اين فرصت را پيدا مي كنم.اين كار تكنوازي سنتور است ولي قصد دارم اگر بشود آن را با يك اركستر الكترونيك،آميخته كنم تا به روزتر و جذاب تر باشد

 

در موسيقي به دنبال چه هدفي هستيد؟

روزي كسي به من گفت:هيچ ميداني من با ترانه ي گمگشته شما-در ماه رمضان-عاشق شدم،ازدواج كردم و الان بچه دارم؟!اين تاثيرات اجتماعي براي من خيلي لذتبخش و مهم است كه همه به سوي خير و خوبي باشد.گاهي تاثير گوش دادن يك موسيقي ،تند رانندگي كردن و تصادف است!ولي من دوست دارم ترانه هايم آرامش را براي مردم به ارمغان بياورد و شيرين باشد