هيچ چيز آنقدرارزش ندارد
كريم نيكونظر: در اولين گفتوگو به سراغ مجيد اخشابي رفتهايم. مجيد اخشابي جزو معدود خوانندههايي است كه غم و غصه در ترانههايش راه ندارد. فرقي نميكند كه اين ترانه را براي مجموعه «خانه به دوش» خوانده باشد يا برنامه شبانه «محله بندهنواز». هيچوقت نميتوانيد ردي از نااميدي در آنها پيدا كنيد.
ميگويند خوانندهها با ترانههايشان زندگي ميكنند. واقعاً ترانهها و ملوديها، بهانههاي زندگي خوانندهها هستند؟
اگر اينطور تعبير كنيم كه ترانهها پايههاي خوشبختي هنرمندند، بهتر است؛ پاي محكم يا پاي متزلزل كه ميتواند حس خوشبختي يا نااميدي را به خواننده منتقل كند. هدفي كه ممكن است رسيدن به آن خودش بهانهاي بشود براي جستوجوي خوشبختي. خوانندهها زندگي، جواني و عشقشان را پاي آثارشان ميريزند تا با آنها به حس سرخوشي برسند. يعني نقد خوشبختي روزش را با نسيه خوشبختي آينده عوض ميكند. بعدها كه ساليان زيادي از آن گذشت، اين حس خوب سراغش ميآيد.
يعني جواني خوانندهها در حسرت اين حس خوب تلف ميشود؟
نه، آنها هم مثل همه تلاش ميكنند تا بهتر زندگي كنند. اما براي خوشبختي فاكتورهايي دارند. اينكه ترانههايشان باقي بماند و خاطرهساز بشود. به اين راحتي نميشود به اين موضوع رسيد.
در آرزوي خوشبختي هستي يا همين الان هم احساس خوشبختي داري؟
من عمرم و هستيام را با اوقاتي عوض ميكنم كه در نهايت بتوانم حس سرزندگي را به دست بياورم. اصلاً هم گمان نميكنم كه دارم ضرر ميكنم.
وقتي شما اميدوار هستي و هدفمند زندگي ميكني، همه تلخيها را هم با سرخوشي ميگذراني و به آن هم به چشم نشانههاي خوشي نگاه ميكني. اما اگر اين نگرش از بين برود، هيچ فرازونشيبي شما را به اوج نميرساند.
فكر مي كني چند سال ديگر به هدف بررسي؟
من اصلاً به هدفم نميرسم. هدفم، سايه من است. وقتي خورشيد باشد و من و سايهام، هيچوقت به سايهام نميرسم. آرزوها مدام خلق ميشوند و هر لحظه گستره بيشتري پيدا ميكنند. اصلاً عجيب و غريب بودنشان اين است كه دوره زندگيشان كوتاه است. تا وقتي شخص به آنها دست پيدا نكرده مثل روياي شيريني همه وجودش را ميگيرد اما وقتي صاحبش به آن ميرسد به راحتي قرباني ميشود و آرزوي ديگري جايگزينش ميشود. من مرتب آرزو ميكنم آرزوهاي رنگارنگ. منتها از خيلي وقت پيش به اين نتيجه رسيدم كه هيچ چيز آنقدر ارزش ندارد كه آدم خودش را به خاطرش از تك و تا بيندازد. مدتها به اين فكر ميكردم كه آخرين آرزويم چه ميتواند باشد. آن هم براي اينكه دوست دارم از انتها به آرزوهايم برسم.
يعني چي از انتها به آرزوها برسي؟
ببين آرزوها هرچه از اول به آخر ميروند عمق بيشتري پيدا ميكنند و انسان با فكر و ايده بهتري سراغشان ميرود. چون بيشترين قدرت تفكر را در آخري ميتواني داشته باشي. من به اين نتيجه رسيدم كه آرزوهايم حال و هواي ديگري داشته باشد و پيشپا افتاده نباشند. البته بسياري از اينها شخصي هستند.
هيچوقت به سايهات نميرسي و آرزوهايت را هم از انتها دنبال ميكني. اين باعث نميشود كه بيشتر تلخ باشي؟
بعضي اوقات چرا. هر آرزويي يك گزندگي دارد. آدم بهتر است بداند چه بر سرش ميآيد اما واقعاً چرا، گاهي تلخي آن را احساس ميكنم.
در اين مواقع چه چيزهايي اين تلخي را از بين ميبرد؟
فقط بايد به خدا پناه برد. گاهي موسيقي خلأها را پر ميكند اما زودگذر و آني است وقتهايي كه كمي تلخي نمايان ميشود و تنهايي را با تمام وجود درك ميكني، فقط خداست كه ميتواند كمك كند. البته «زمان» هم هست. يك وقت ميبيني كه يك روز خستهكننده، كمي تلخ و بسيار سخت، با طلوع دوباره خورشيد غروب ماه و سحري ديگر، كاملاً تغيير ميكند.
با اينكه ترانههايت سرشار از اميدند اما به نظرم كمي نااميد به نظر ميرسي؟
آدم نااميدي نيستم. من معتقدم گاهي نااميدي مثل اميد قدرتمند ظاهر ميشود. اتفاقاً من در مجموع داشتن اعتماد به نفس و اميد، انرژي عجيبي دارم و خدا هم خيلي دوستم داشته كه چنين حسي قوي در من قرار داده.
پس فقط خودت عامل سرخوشي خودت هستي. چون تا اينجا هيچ چيزي نبوده كه بهانه شاديات باشد؟
اين يكي از مشكلات من است كه چيزهايي كه من را خوشحال ميكنند خيلي كماند. از بدشانسي بچه هم كه بودم به همين شكل بودم. ساعتها بازي ميكردم و دلهره امتحان را در پس بازي مخفي ميكردم. الان چيزهايي هستند كه مرا به خودشان مشغول ميكنند اما كماند. به نظرم يكي از معجزات زندگي ما اين است كه آدمها مجبورند كار كنند. من هم كاركردن برايم لذتبخش است. اگرچه اين كار معقول و عادي نيست.
اين اعتمادبهنفس از كجا ميآيد. از نوع كارت يا تجربههاي زندگي؟
بدترين واقعه زندگيام مرگ پدرم بود كه نقطهعطفي برايم شد. بعدها اين رويداد باعث تغييرات فكري و روحي من شد و ذهنم را زير و رو كرد. ديدم كه چنين واقعه هولناكي با صبر من موجب چه حالتهايي شد كه البته توانستم خصلتهاي خوبش را مصادره كنم، بعد از آن خيلي تغيير كردم. به خصوص وقتي آخر زندگي پدرم را ديدم، تلاش كردم آرزوهايم را از آخر بشمرم و اگر شد از انتها زندگي كنم. كار سختي است اما دارم با آن كلنجار ميروم.
پس آن زمان جنس بهانههاي زندگي با الان متفاوت بوده؟
دنيايم خيلي كوچكتر از اين حرفها بود. آن زمان فقط موسيقي بود. ذات موسيقي برايم اهميت داشت. اما الان تاثير آن بيشتر راضيام ميكند. در آن دوران كنسرت ميدادم، آهنگ ميساختم و... اين روزها بيشتر دنبال تاثير آن بر مردم و حتي خودم هستم.
وقتي پدرم مرد، فكر نميكردم بتوانم دوباره به كارم برگردم. ولي بعد موضوع را در ذهنم حل كردم. در اين دوره سعي كردم جديتر فكر كنم، جديتر كار كنم و از خودم توقع داشته باشم.
جدي بودني كه باعث شد خيلي از آن لذتهاي قبلي از بين برود...
اعتراف ميكنم كه ديگر از آن نوع سرخوشيها ندارم. سرخوشيهاي كودكانهاي كه شايد هم خوب باشند. اما واقعاً حوصلهشان را ندارم.
چه چيزهايي بايد روي صفحه رادارت بيفتد تا احساس كني تنها و تلخ نيستي و مثل ترانههايت پراميدي؟
خيلي چيزها ميتواند برايم اميدواركننده باشد. موسيقي اولين گزينهام است. كاري كه شبانهروزي انجامش ميدهم. خيلي چيزهاي ديگر هم هست. ديدن شادي يك نفر هم خوشحال ميكند. حتي ترانهاي ميتواند حس خوبي به من بدهد. بستگي به زمان دارد. كاملاً مشخص نيستند. اما هر چيز كوچك مثبتي ميتواند خوشحالم كند. حتي يك خاطره خوب.
با توصيفهايي كه از زندگي كردي، به نظرم بايد خيلي نوستالژيك باشي؟
زياد. يكي از آن چيزهايي است كه عاشقانه دوستش دارم. با خاطرهها زندگي ميكنم. چه كسي ميتواند اولين روز دوچرخهسوارياش را فراموش كند؟ دوستانم به من ميگويند كه خاطره بازم. براي همين سعي ميكنم از هر لحظهام خاطره بسازم تا بعد از آن لذت ببرم. اما در گذشته زندگي نميكنم. اصلاً نميخواهم غرق بشوم. اينها برايم يادگاريهايي هستند از زندگيام و خيلي هم ارزشمندند.
يادآوريشان حس خوبي ميدهد. به خصوص كه با گذر زمان تلخي خاطره بد از بين ميرود و شيرينياش لبريز ميشود. فقط بايد زمان بگذرد، به قول معروف بيان بشود.
پس خاطره جزو بهانههاي زندگيات حساب ميشود؟
مطمئناً
«مردي خونشو فروخته، مردي خونهشو فروخته
آره خونشو فروخته، واسه بچهش نون خريده
زندگي، اميده اميد، زنده باشين تا نمرين»
اين ترانهاي از شماست. به اين اميد آخرش ايمان داري؟
صددرصد. دوروبر ما از اين نوع آدمها زياد پيدا ميشود. آنهايي كه خودشان، وجودشان را ميفروشند، گاهي حتي كساني هستند كه دست از شرفشان ميكشند، ديگران را نابود ميكنند تا خودشان جاي آنها را بگيرند.
آنها هم فكر ميكنند، اين جوري خوشبختند. اما براي آنها هم راه گريز هست. كاش راه درست را پيدا كنند.
شايد هم آنها بايد آرزوهايشان را از انتها دنبال كنند؟
شايد. اين تئوري من است. اين نوع نگاه آدم را محكمتر ميكند.
پس آنها بايد اين ترانهها را از ته بشنوند!
اين هم راه حلي است!
دوست داري بعد از مرگت در آن دنيا با كدام خواننده يا اركستري همخواني داشته باشي؟
اركسترهاي آن دنيا را نميشناسم... اما دلم ميخواهد با ناصر عبداللهي يك كنسرت دونفره اجرا كنيم... با ابوالحسن صبا... مرتضي محجوبي و خيليهاي ديگر. دلم ميخواهد اگر شد كنسرتي بدهيم پدرم هم تماشاگر اين اجراها باشد. اين آرزويم است.
آرزوي نهايي؟
شايد. آرزويي كه الان به ذهنم ميرسد.
نام نشريه : روزنامه ي امروز تهران
تاريخ انتشار: ارديبهشت86